نجات حضرت سلمان از دست شير درّنده توسط اميرالمؤمنين عليه السلام
موقعیت شما: اخبار»اخبار فرهنگی و مهدوی»نجات حضرت سلمان از دست شير درّنده توسط اميرالمؤمنين عليه السلام

نجات حضرت سلمان از دست شير درّنده توسط اميرالمؤمنين عليه السلام

دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۴۰
امتیاز این گزینه
(6 آرا)

روزي اميرالمؤمنين روي پشت بام خانه شان، خرما تناول مي­‌کردند. حضرت آن موقع بيست و هفت سالشان بود. حضرت سلمان هم، آن سلمان محمّدي، در حيات منزل اميرالمؤمنين لباسشان را که پاره شده بود، مي‌­دوختند. اميرالمؤمنين يک هسته خرما را سمت سلمان پرتاب کردند. سلمان تعجّب کرد. به اميرالمؤمنين عرضه داشت: يا علي! با من شوخي مي­کني؟! من پير هستم و تو جواني! اميرالمؤمنين فرمودند: يا سلمان! بله، من از نظر سن و سال کوچک هستم و تو به ظاهر به لحاظ همين سن و سال من را کوچک و خودت را بزرگ مي­پنداري. آن قصه دشت ارزن را فراموش کردي، مي­‌خواهي آن را بگويم؟ سلمان تعجّب کرد. حضرت فرمود: يادت هست که در آن بيابان گرفتار شير درّنده‌اي شدي، چه کسي تو را از دست آن شير نجات داد؟

حضرت سلمان وقتي اين را شنيد، از مولي‌الموالي به وحشت افتاد که حضرت چه دارد تعريف مي‌­کند؟! اين جريان مربوط به صد سال است (نقل شده که حضرت سلمان دويست سال عمر داشتند) اميرالمؤمنين که بيست و هفت سالش است! متعجّب است.

حضرت فرمودند: تو در وسط آب ايستاده بودي. يک شير آمد که تو هم از او ­ترسيدي، دستت را به دعا بلند کردي و از خدا طلب نجات کردي که خدايا! من را نجات بده. پروردگار عالم هم دعايت را مستجاب کرد و من را که داشتم از آن صحرا عبور مي­‌کردم، به فرياد تو رساند. من همان اسب سواري هستم که زره او بر سر شانه و شمشير به دستش بود. شمشيرم را کشيدم و ضربه‌اي بر آن شير وارد کردم که آن شير دو نيم شد و تو خلاص شدي.

سلمان متعجّب شد. گفت: يک نشانه ديگري بگوييد. اميرالمؤمنين دست خودش را دراز کرد و از آستينش يک شاخه گل تازه بيرون آورد. فرمود: وقتي آن شير را کشتم، تو براي تشکر يک شاخه گل به من دادي. اين همان شاخه گل است.

سلمان شاخه گل را ديد، حيرت کرد. سلمان هم با همين حال وحشت زده به محضر پيامبر رفت و قصّه را بيان کرد. گفت يا رسول الله! من اوصاف شما را در انجيل خواندم و محبّت شما در دلم جاي گرفت و همه اديان غير از دين شما را رها کردم و آن را هم از پدرم مخفي کردم و از اين طرف به آن طرف دربه‌در شدم.

(پدر سلمان، مشاور خسروپرويز بود و منطقه جي - يعني کل اصفهان و شيراز و مقداري از يزد که همه به عنوان جي بود،- زير نظرش بود و بسيار خوش فکر بود. يعني حاکميت همه اين­ها را داشت. خيلي جاها در اختيار پدر سلمان بود، چون ايران قديم خيلي بزرگ بود. اسم خود حضرت سلمان هم روزبه بود.)

مي­‌گويد: من همه اين­ها را رها کردم و براي شما آمدم و پدرم وقتي فهميد من آمدم، نقشه کشتن مرا کشيد منتها دلش براي مادرم مي­‌سوخت و او مانع مي‌شد و من هم فرار کردم به سرزميني به نام ارزن رفتم. مي‌خواستم در آن­جا استراحت کنم، خوابم برد. بعد از آن بلند شدم و براي شستن خودم، کنار چشمه رفتم. آنجا لباس­هايم را بيرون آوردم و داخل آب شدم. ناگهان يک شير آمد و طوري بود که حتّي آن شير روي لباس‌­هاي من قرار گرفت. من وقتي شير را ديدم، به وحشت افتادم تا يک اسب سواري پديدار شد و چنان ضربه‌اي‌ زد که شير دو نيم شد. من از آب بيرون آمدم و خودم را روي رکاب اسبش انداختم و او را بوسيدم و چون فصل بهار بود و صحرا پر از گل­ها و سبزه­‌ها بود، يک شاخه گلي هم گرفتم و به او هديه کردم. آن شخص از من ناپديد شد و ديگر هم خبري از او نبود. و الان هم سيصد سال از آن جريان مي­گذرد و اين قصّه را هيچ کسي هم نمي‌­داند. حالا پسر عموي شما، اميرالمؤمنين آمده و بيان مي­ کند که من آن سوارم!

1 نظر

  • لینک نظر سارا سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۵۳ نوشته شده توسط سارا

    باسند محکم بیان کنید جناب سلمان چند سال عمر کردند میزان سن ایشان درمتن متناقضه

نوشتن نظر