تولّد انتظار، شمع رهــــــــــــــــــــایی

يكشنبه ۰۳ شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۲۹
امتیاز این گزینه
(1 رای)

سلام. فردا تولّد پدر یکی از بچّه‌هاست. از دو هفته قبل، در حال تهیة کادو است. حتماً بوده‌ای و دیده‌ای که هر زمان بحث‌های دوستانه‌مان به «پدر» و «روز تولّد» مي‌رسید، یا موضوع را عوض مي‌کردم یا به بهانه ای از جمع خارج مي‌شدم.

سلام. فردا تولّد پدر یکی از بچّه‌هاست. از دو هفته قبل، در حال تهیة کادو است. حتماً بوده‌ای و دیده‌ای که هر زمان بحث‌های دوستانه‌مان به «پدر» و «روز تولّد» مي‌رسید، یا موضوع را عوض مي‌کردم یا به بهانه ای از جمع خارج مي‌شدم.
حالا که نامه را مي‌خوانی، حتماً مثل همیشه لبانت پر از گل لبخند است. خب، مي‌گویی چه کنم؟ پدر ندارم، نمی توانم که تظاهر کنم یا دروغ بگویم.
تجسّمت مي‌کنم: «گوشة لبت را نرم مي‌گزی و گرم نگاهم مي‌کنی». خودت بگو. به بچّه‌ها چه بگویم؟ بگویم من هم پدر دارم، امّا تا به حال به دیدنم نیامده؟ بگویم پدرم سپیدی برف است و روشنایی صبح و گرمی خورشید؟ بگویم همیشه گرمی دستان پدرم را بر شانه‌هایم احساس کرده‌ام امّا تا به حال او را ندیده ام؟ از کجا معلوم که بچّه‌ها معنی حرف‌هایم را بفهمند؟ از کجا معلوم که به حرف‌هایم نخندند؟ از همة اینها گذشته، بگویم برای تولّدتان چه هدیه ای خریده‌ام؟ یک جفت جوراب، جاسوئیچی یا کیف پول؟
آخر شما با همة پدرهای دنیا فرق داری. کدام پدری است که بتواند سر امتحان ریاضی، جواب مسئله‌های سخت را به یاد فرزندش بیاورد، یا اینکه دعاها و گریه‌های بی پایانش را پیش خدا ببرد.
بچّه‌ها مي‌گویند: همة پدرها مثل هم‌اند. همة پدرها مهربانند و بچّه‌هایشان را دوست دارند. راستی! شما مرا دوست داری...؟
امشب ماه خیلی زیبا شده؛ شب چهاردهم ماه است؛ یک شب مانده به تولّد شما. طبق قرار همیشگی‌مان، بلند مي‌شوم و رو به ماه تعظیم مي‌کنم: «السلّام علیک یا اباصالح المهدی(عج)» دلم نمی‌آید نگاهم را از ماه بگیرم. احساس مي‌کنم باران نور بر دلم مي‌بارد، خورشید در دلم طلوع مي‌کند.
فردا، به بچّه‌ها مي‌گویم: درست است که همة پدرها مثل هم اند، امّا پدر من از همة پدرها بهتر است. بیش از همة پدرها حضور دارد و اصلاً در روزمرّگی غرق نمی شود. پدر من، مثل پدر مریم، وقتی کارهایش زیاد مي‌شود، مرا فراموش نمی‌کند. مثل پدر آیدا، شب‌ها دیر به خانه نمی‌آید. مثل پدر سارا مرا کتک نمی‌زند و مثل پدر فاطمه مرا لوس نمی‌کند. من پدرم را دوست دارم و... چشمانم را مي‌بندم، سرم را بالا مي‌گیرم و با شجاعت مي‌گویم: ... و پدرم هم مرا دوست دارد. فردا به همة بچّه‌ها مي‌گویم: برای روز تولّد پدرم، به نیّت سلامتی‌اش، هزار صلوات خواهم فرستاد.
آقاجون! پدر خوب تمام بچّه‌های دنیا!
کاری کن که پدر مریم و آیدا و فاطمه و سارا هم کمی شبیه شما شوند.
کاری کن همة پدرها، بچّه‌هایشان را دوست داشته باشند.
و نگاهم کن تا هیچ وقت فراموشت نکنم.
من امسال، شمع تولّدت را به نیّت خاموش شدن «شمع انتظار» روشن مي‌کنم.