درخواست اذن ورود عزرائيل از پیامبر(ص)

درخواست اذن ورود عزرائيل از پیامبر(ص)

يكشنبه ۰۵ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۶:۰۳
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

در حالي که اضطراب و دلهره، سراسر «مدينه» را فرا گرفته بود، ياران پيامبر (صلي الله عليه و آله)، با ديدگاني  اشکبار و دل هايي آکنده از اندوه، دور خانه پيامبر(ص) گرد آمده بودند تا از سرانجام بيماري پيامبر آگاه شوند. گزارش هايي که از داخل خانه به بيرون مي رسيد، از وخامت وضع مزاجي آن حضرت حکايت مي کرد و هر نوع اميد بهبودي را از بين مي برد.

 


گروهي از ياران آن حضرت، علاقمند بودند که از نزديک رهبر عاليقدر خود را زيارت کنند، ولي وخامت وضع پيامبراجازه نمي داد در اتاقي که  حضرت در آن بستري شده بود، جز اهل بيت وي کسي رفت و آمد کند.

دختر گرامي و يگانه يادگار پيامبر، فاطمه(س) در کنار بستر پدر بزرگوارش نشسته بود و بر چهره نوراني آن حضرت نظاره مي کرد. ايشان مشاهده مي کرد که عرق  موت، بسان دانه هاي مرواريد، از پيشاني و صورت پيامبر سرازير مي شود.[1] زهراي مرضيّه با ديدگاني اشکبار و اندوهگين، شعر زير را  که از سروده هاي ابوطالب درباره پيامبربود، زمزمه مي‌کرد:
و ابيض يستسقي الغمام بوجهه ـ ثمال اليتامي عصمهًْ للارامل؛ يعني چهره روشني که به احترام آن از ابر باران درخواست مي شود، شخصيتي که پناهگاه يتيمان و نگهبان بيوه زنان است.

در اين هنگام، پيامبرديدگان خود را گشود و با صداي آهسته به دختر عزيزش فرمود: «اين شعري است که ابوطالب درباره من سروده است، ولي شايسته است به جاي آن، اين آيه را تلاوت کنيد:» محمّد پيامبر خدا است و پيش از او پيامبراني آمده‌اند و رفته‌اند. آيا هر گاه او فوت کند و يا کشته شود، به آيين گذشتگان خود باز مي گرديد؟ هر کس به آيين گذشتگان خود باز گردد، خدا را ضرر نمي رساند و خداوند، سپاسگزاران را پاداش مي دهد».[2و3]

پيامبربا دختر خود سخن مي گويد.تجربه نشان مي دهد

که عواطف در شخصيت هاي بزرگ، بر اثر تراکم افکار و فعاليت هاي زياد، نسبت به فرزندان خود کم فروغ مي شود.
زيرا اهداف بزرگ و افکار جهاني، آنچنان آنان را به خود مشغول مي سازد که ديگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالي براي بروز و ظهور خود نمي يابد؛ ولي شخصيت هاي بزرگ معنوي از اين قاعده مستثني هستند. آنان با داشتن بزرگترين اهداف و ايده هاي جهاني و مشاغل روز افزون، روح وسيع و بزرگي دارند که گرايش به يک قسمت، آنها را از قسمت ديگر باز نمي دارد.

علاقه پيامبر به يگانه فرزندش، از عالي ترين تجلّي عواطف انساني بود.[4] تا آنجا که آن حضرت هيچگاه بدون خداحافظي با دختر خود، به مسافرت نمي رفت و هنگام مراجعت از سفر، قبل از همه به ديدن زهرا مي شتافت؛ در برابر همسران خود، از وي احترام شايسته اي به عمل مي آورد و به ياران خود مي فرمود: «فاطمه پاره تن من است. خشنودي وي خشنودي من و خشم او خشم من است».[5]

ديدار حضرت زهرا ، پيامبر(ص) را به ياد  پاکترين و با عاطفه ترين، زنان جهان، حضرت خديجه کبري(س) مي انداخت که در راه هدف مقدّس شوهر، به سختي هاي عجيبي تن داد و ثروت و مکنت خود را در آن راه بذل کرد.

اندوه و خوشحالی زهرا(س) بر بالین پدر

در تمام روزهايي که پيامبر(ص) بستري بود، فاطمه (س )  درکنار بستر ایشان نشسته و لحظه اي از او دور نمي شد. ناگاه پيامبر به دختر خود اشاره کرد که با او سخن بگويد. زهرا قدري خم شد و سر را نزديک پيامبر آورد. آنگاه حضرت با دخترش به طور آهسته سخن گفت؛ کساني که در کنار بستر آن حضرت بودند، از حقيقت گفتگوي آنها آگاه نشدند. وقتي سخن پيامبر به پايان رسيد، زهرا به شدت گريست و سيلاب اشک از ديدگانش جاري شد. ولي مقارن همين وضع، پيامبر بار ديگر به دخترش اشاره کرد و آهسته با وي سخن گفت. اين بار حضرت زهرا(س)خوشحال شد. وجود اين دو حالت متضاد در یک زمان،  حاضران را متعجب ساخت، آنان از زهرا(س) خواستند که از حقيقت گفتار پيامبر آگاهشان سازد و علّت بروز اين دو حالت مختلف را براي آنان روشن سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمي کنم.

پس از درگذشت پيامبر(ص)، زهرا(س) روي اصرار عايشه، آنان را از حقيقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستين بار، مرا از مرگ خود مطلع و اظهار کرد که من از اين بيماري بهبودي نمي يابم. براي همين جهت به من گريه و ناله دست داد، ولي بار ديگر به من فرمود که تو نخستين کسي هستي که از اهل بيت من، به من ملحق مي شوي. اين خبر مرا خوشحال کرد و فهميدم که پس از اندکي به پدرم ملحق مي‌شوم.[6]

اذن دخول عزرائیل از پیامبر
از ابن عباس روايت شده است که رسول خدا هنگام بيماري لحظه اي بيهوش شد، در آن هنگام در خانه کوبيده شد. حضرت فاطمه(س) فرمود: کيستي؟ کوبنده در گفت: مرد غريبي هستم، آمده‌ام از رسول خدا پرسشي کنم. آيا اجازه مي دهيد به محضرش برسم؟

فاطمه فرمود: بازگرد، خدا تو را بيامرزد. اکنون پيامبر بيمار است. آن شخص غريب رفت و پس از لحظه اي باز آمد و در خانه را کوبيد و گفت: مرد غريبي است که از پيامبر اجازه ورود مي‌طلبد، آيا به غريبان اجازه ورود مي دهيد؟
در اين هنگام رسول خدا به هوش آمد و فرمود: فاطمه جان!
آيا مي داني اين شخص کيست؟ اين کسي است که جمعيت‌ها را پراکنده مي‌کند، اين فرشته مرگ (عزرائيل) است. به خدا سوگند قبل از من از کسي اجازه نگرفته و پس از من هم از احدي اجازه نمي‌گيرد. به خاطر مقام ارجمندي که در پيشگاه خداوند دارم، از من اجازه مي طلبد،
به او اجازه ورود بده.
فاطمه(س) به او فرمود: داخل شو، خدا تو را بيامرزد. عزرائيل مانند نسيم ملايمي وارد خانه پيامبر شد و گفت: «السلام علي اهل بيت رسول الله؛ سلام بر خاندان رسول خدا».[7] خداوند متعال تو را سلام مي رساند و فرمان داده است تا بي اجازه تو قبض روح نکنم.
پيامبر فرمود: از تو درخواستي دارم، منتظر بمان تا جبرئيل نيز حاضر شود.
در اين هنگام جبرئيل به حضور پيامبر رسيد، حضرت فرمود: در چنين موقعيتي مرا تنها گذاشتي.
جبرئيل عرض کرد: بشارت باد که تو را مژده آورده‌ام.
حضرت پرسيد: آن مژده کدام است؟
جبرئيل عرض کرد: آتش جهنم به مناسبت ورود تو به بهشت خاموش شده است و بهشت آراسته شده و حوريان سياه چشم، صف در صف ايستاده‌اند و فرشتگان، قدوم روح تو را ستايش مي گويند.
حضرت فرمود: چه نيکوست! آيا سخن ديگري داري؟
جبرئيل عرض کرد: بهشت بر پيامبران، پيش از ورود تو حرام است.
حضرت فرمود: بشارت مرا افزون کن. عرض کرد: خداوند به تو آن داده که به هيچ پيامبري نداده است و آن حوض کوثر و مقام پسنديده و شفاعت امّت است که تنها مخصوص توست. حضرت فرمود: از شنيدن اين بشارت، دلم آرام شد و احساس رضايت مي‌کنم. اي ملک الموت! نزديک بيا و قبض روحم کن.[8]
آن حضرت در آخرين روزهاي بيماري خود، نماز و رعايت حال بردگان را زياد سفارش مي‌کرد و مي فرمود: با بردگان به نيکي رفتار کنيد و در خوراک و پوشاک آنها دقت نماييد و با آنان به نرمي سخن  بگوييد و حسن معاشرت را پيشه خود سازيد.

در آخرين لحظه هاي زندگي، چشمان خود را باز کرد و گفت: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در کنار بستر من بنشيند. همه فهميدند مقصودش علي(ع) است. علي(ع) در کنار بستر آن حضرت نشست، ولي احساس کرد که پيامبر(ص) مي‌خواهد از بستر برخيزد. علي(ع) آن بزرگوار را از بستر بلند کرد و به سينه خود تکيه داد.
چيزي نگذشت که علائم احتضار در وجود شريف پيامبر(ص) پديد آمد، آن حضرت در آغوش علي(ع) جان به جان آفرين تسليم کرد.[9]

امير  مومنان(ع) در يکي از خطبه هاي خود به اين مطلب تصريح کرده و مي فرمايد: «ولقد قبض رسول الله و ان رأسه لعلي صدري... و لقد وليت غسله و الملائکهًْ اعواني»؛[10] يعني پيامبر خدا در حالي که سر او بر سينه ام بود، قبض روح شد، من در حالي که فرشتگان مرا ياري مي‌کردند، ايشان را غسل دادم.

گروهي از محدّثين نقل مي‌کنند که آخرين جمله اي که پيامبر(ص) درآخرين لحظات زندگي خود فرمود، جمله: «لا، مع الرّفيق الاعلي» بوده است. گويا فرشته وحي (جبرئيل) او را در موقع قبض روح، مخيّر ساخته است که بهبودي يابد و بار ديگر به اين جهان باز گردد و يا پيک الهي (عزرائيل) روح او را قبض کند و به سراي ديگر بشتابد. ایشان با گفتن جمله مزبور، به پيک الهي اعلام کرد که مي‌خواهد به سراي ديگر بشتابد و با کساني که در آيه زير به آنها اشاره شده، به سر ببرد: «کساني که از خدا و رسولش اطاعت کنند، با کساني هستند که خداوند به آنها نعمت بخشيده؛ از پيامبران و صدّيقان و شهيدان و صالحان و اينها چه نيکو دوستان و رفيقاني هستند». [11] پيامبر(ص) اين جمله را (لا مع‌الرّفيق الاعلي) فرمود و ديدگان و لب هاي وي روي هم افتاد.[12]

پي نوشت ها:
[1] . سبحاني، جعفر، فروغ ابديّت، قم، نشر دانش اسلامي، چاپ دوم، 1363.ش، ج 2، ص 503.
[2] . آل عمران ،آيه 144.
[3] . مفيد، محمد بن محمد، الارشاد في معرفهًْ حجج الله علي العباد، ترجمه رسولي محلاتي، سيد هاشم، تهران، انتشارات علميّه اسلاميّه، چاپ دوم، 1346 ش، ج اول، ص 176 ـ 177.
[4] .  سبحاني، پيشين، ج 2، ص 504.
[5] . رباني خلخالي، علي، زن از ديدگاه اسلام، قم، انتشارات قرآن، چاپ اول، 1399.ق، ص 16 به نقل از: بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح  البخاري، ج 2، ص120.
[6] . ابن سعد، محمد، الطبقات الکبري، بيروت، داربيروت للطباعهًْ و النشر، چاپ اول، 1405.ق، ج 2، ص 247 ـ 248 ؛ ابن اثير جزري، علي بن محمد، الکامل في التاريخ، ج 2، ص 323.
[7] . محمدي اشتهاردي، محمد، سوگنامه آل محمد(ص)،  قم، انتشارات ناصر، چاپ اول، 1379ش، ص18ـ19 به نقل از: قمي، عباس، الانوار البهيهًْ، ص16ـ17 ؛ همو، کحل البصر، ص192.
[8] . اوليايي، سيد نبي الدين، تاريخ انبياء (قصص قرآن)، با مقدمه دکتر خلخالي، سيد کاظم، تهران، نشر محمد، چاپ سوم، 1364ش، ص720.
[9] .  ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 263.
[10]. سبحاني، پيشين، ص 507 به نقل از نهج البلاغه.
[11] . نساء ، آيه 69.
[12] .  ابن هشام، عبد الملک، السيره النبويه، قم، انتشارات ايران، چاپ اول، 1363ش، ج 4، ص 305؛ طبرسي، فضل بن حسن، اعلام الوري باعلام الهدي، تهران، دار الکتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1390.ق، ص137.

مرکز مطالعات و پاسخ‌گویی به شبهات حوزه‌های علمیه

نوشتن نظر

الاخبار